غریبه آشنای زندگی من

خرید بک لینک
امروز سریع ناخنامو لاک زدم و رفتم پیش آقایی..بعدم آقایی رفت برام کلی خوراکی خرید..اومد تو ماشین خوراکیا رو که دیدم کلی هیجان زده شدم..بعدم رفت چندتا از کاراشو انجام داد..باهم رفتیم باغ پرندگان..اونجا هم که دیگه من ذوق مرگ شدم..وای چقدر پرنده های خوشگل اونجا بودن..دیگه دو ساعت اونجا بودیم..اومدیم تهران..یه ناهار خوشمزه خوردیم..آقایی رفت سمت شرکت منم تو ماشین منتظرش موندم..اومد باهم رفتیم یخ در بهشت خوردیم..بعدشم منو رسوند خونه..+خیلی میخوامت..مخصوصا وقتایی که من کلافه میشم میدونی چه جوری باید آرومم کنی غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: باغ پرندگان تهران,باغ پرندگان,باغ پرندگان اصفهان,باغ پرندگان کرج,باغ پرندگان مشهد,باغ پرندگان مالزی,باغ پرندگان لویزان,باغ پرندگان شیراز,باغ پرندگان کیش, نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

از خونه اومدم بیرون یهو تصمیم گرفتم برم پیش آقایی..به بودنش خیلی نیاز داشتم..وقتایی که این شکلی میشم اگه نبینمش بد اخلاق و عصبی میشم..دیگه زنگ زدم آقایی اومد دنبالم..رفت برام شیرطالبی با کیک خرید خوردم..بعدشم رفتیم سمت لواسان کاراشو انجام داد..نزدیک 1 بود که به مامانش زنگ زد گفت دارم با پریسا میام خونه..رفتیم از شیرینی فروشی شیرینی خریدیم..بعدشم رفتیم خونشون..با مامان جون احوال پرسی کردم..سه نفری ناهار خوردیم و سر ناهارم منو نیما هی کل کل میکردیم..اینم بگم اون لحظه به دلم موند با نیما تو یه بشقاب غذا بخورم..چون عادت کرده بودم..دیگه نذاشتم مامان جون ظ غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

امروز صبح رفتم پیش آقایی..باهم صبحونه خوردیم..یه ذره شیطنت کردیم..خوابیدیم..بعدشم ناهار خوردیم..دیگه باهم صحبت کردیم..بعدشم حاضر شدیم رفتیم بیرون..آقایی برام پاستیل و سیب زمینی خرید..نوش جان کردیم..بعدشم رفتیم سمت خونمون...دوباره شام جیگر بر بدن زدیم..بعدم آقایی منو رسوند خونه...+مرسی که هستی عشقم غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: پاستیل سیب, نویسنده: بازدید: 417 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

امروز نیما بهم پیام داد که میای پیشم..منم دو دل شدم..گفتم میخوام برم دانشگاه گفت پس بعدا همدیگرو میبینیم..ولی دلم طاقت نیاورد..رفتم پیشش..دیگه ساعت 3 رسیدم خونشون..باهم بودیم..ناهار خوردیم بعدشم حاضر شدیم آقایی منو برسونه..نزدیکای خونه باهم بستنی خوردیم..بعدشم رفتیم اسنک خوردیم..دیگه آقایی سر کوچمون وایستاد..منم رفتم سوغاتیشو آوردم..بعدشم آقایی رفت.. غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

صبح ساعت 9 رسیدم پیش آقایی..یه ذره شیطنت کردیم..بعدشم رفتیم صبحونه خوردیم..دیگه من رفتم رو تخت خوابیدم..آقایی هم حاضر شد بره سرکار..ساعت 1 بود از خواب بیدار شدم..یه زنگ به نیما زدم..دوباره خوابم برد..نزدیک 2 بود نیما زنگ زد گفت دارم میام خونه..نمیدونم چم شد یه دفعه..رفتم دستشویی دست و صورتم رو بشورم..بعدم اومدم در رو باز کردم..با آقایی ناهار خوردیم..دیگه یه ذره باهم حرف زدیم و آماده شدیم..آقایی تا یه جایی منو رسوند بعدشم خودم رفتم. غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: دلتنگی شازده کوچولو, نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

دیروز ساعت 5 از خونه اومدم بیرون..رفتم انقلاب پیش آقایی..از اونجا رفتیم دوستش رو ببینه..دیگه یه ساعتی اونجا بودیم بعدشم رفتیم خونه آقایی..دیگه تا رسیدیم یه ذره استراحت کردیم..آقایی قلیون درست کرد..برام آب طالبی گرفت..باهم نوش جان کردیم..دیگه فیلم شیفت شب رو گذاشتم با عشقم نگاه کنیم..در حین فیلم دیدن رفتم گوجه و خیار شستم سالاد درست کردم..دیگه شام رو داغ کردم خوردیم..بعدشم ظرفا رو جمع کردم و شستم...یه ذره موزیک گوش کردیم..شیطنت کردیم..خلاصه اینقدر آقایی رو اذییت کردم تا 5 صبح نخوابیدیم..تازه پنج خسته شدیم خوابمون برد..صبح هم ساعت 11 از خواب بیدار شدیم.. غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

امروز صبح رفتم پیش آقایی..باهم صبحونه خوردیم....کلی دلتنگش بودم با اینکه تازه دیده بودمش..انگار وقتی کنارمه دلتنگیم برای روزای که نیست بیشتر میشه..دیگه یه ذره شیطنت کردیم..از خونه اومدیم بیرون..آقایی رفت کاراشو انجام بده منم تو ماشین منتظرش بودم..رفتیم از یه عابر بانک پاساژ پول برداشتیم..راه افتادیم سمت تهران..نزدیک ساعت 4 رسیدیم..رفتیم ناهار خوشمزه نوش جان کردیم..بعدشم رفتیم بازار یه یخ در بهشت با طعم آب طالبی خوردیم..که بسیار زیاد چسبید بهمون..آقایی ماشینشو پارک کرد..پیش به سوی بازار رفتیم...کلی خرید کردیم...پولامون که تموم شد سوار ماشین شدیم..آق غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

امروز ساعت 6:30 نیما اومد جلو خونه دنبالمون..قرار بود نیما با مامانم حرف بزنه..دیگه با مامان و آبجیم سوار ماشین شدیم..نیما رو با مامانم آشنا کردم..رفتیم سمت جنت آباد جای همیشگی بستنی خوردیم..مامان و نیما باهم حرف زدن..به نظرم اوضاع خوب اومد..چقدر استرس داشتم..رفتیم نشاط شام خوردیم..بعدشم نیمایی ما رو رسوند خونه..+مامانم از نیما خیلی خوشش اومده بود..+آقایی جونم ممنون بابت همه چیز..+خیلی خوشحالم که همه چیز داره درست میشه.. غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

امروز قرار بود ساعت 9 پیش آقایی باشم..ولی خواب موندم..آقایی بیدارم کرد..ساعت12 رسیدم پیشش..رفت چندتا از کاراشو انجام داد..باهم رفتیم خونشون..از دیدن مامان جون کلی خوشحال شدم..باهم حرف زدیم..ناهار خوردیم..بعدشم من رفتم تو اتاق آقایی کنار دستش نشستم اونم کاراشو انجام میداد..کاراش که تموم شد..از مامان جون خداحافظی کردیم..آقایی تا یه جایی منو رسوند..بعدشم خودم اومدم خونه.. غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

صفحه بندی